تبليغاتX
تکاپوی تهی
لحظه ای سکوت، و دیگر هیچ نبود...


" به سهولت می توان دید که تا زمانی که به واژه، شکل و معنایش می پردازیم هنوز به خودِ آن چیز نپرداخته ایم.  اگر تصور کنیم که به صرف بحث درباره واژه و معنایش می توانیم ذات چیزی را دریابیم، آنگاه آشکارا برخطاییم... " (متافیریک چیست؟ - مارتین هایدگر )
با توجه به نقل قول فوق از هایدگر می توان دریافت که در طول تاریخ،عملِ نقد [ادبی] تا چه حد به بیراهه رفته است؛ پرسه زدن های بیهوده و بی هدف در میان انبوه واژه ها،معانی و ارجاعات گاه و بی گاه به ساختارهای رمانتیسیستی نامتجانسی که از این واژگان ناشی می شود، پرسه های بی هدفی که هیچ رابطه ای با هدف غایی نقد که همانا بحث درباره معنای دلالت شده متون، که نیازمند واکاوی شالوده قرائت است،می باشد ندارد.
نقد اولین بار در مجادلات آیدون و جمهوریِ افلاطون و ارسطو پا به عرصه نوشتار گذارد.عملی [پراکسیس] که بنیان اولیه و اصلی اندیشه انتقادی و پرسشگری فلسفی را بنا نهاد: فراتر رفتن از ظواهر روزمره و قابل دید و یا به قول هایدگر " جهش کردن به سمت هستی و گذشتن از امور معمول."  بدین معنی عمل نقد،همانا بر آن است تا از میان تمام روشنایی های ظاهری،تیرگی های حقیقیِ زمان را نمایان کند. نقد، مشابه تعریف جورجو آگامبن از مفهوم معاصر بودن(1) (Contemporaneity)، با گذر از زرق و برق های نمادین، سعی در به چنگ انداختنِ بخش های سایه و تاریک یک اثر را دارد .پراکسیسِ نقد و اندیشه انتقادی می بایست پرسشگر باشد،بکاود و سعی کند از راه قرائت امور، مفهوم آنان را بگشاید. یا به تعبیری بهتر؛ " مفروضاتی را که تکیه گاه نحله های فکری هستند به آزمون می گذارد تا در مورد حقایقی بدیهی که آن نحله ها بر آن استوارند به پرسش و جستجو بپردازد."(2)

نقد، چه ادبی و چه انواع دیگر،رابطه ای مستقیم با نشانه شناسی دارد. لازم به تذکار نیست که نشانه ها (Signs) بکار سهولت ارتباط می آیند و هنگام توضیح امور مبهم استفاده می شوند. یک نشانه معمولا نقش بازگویی پیامی را برعهده می گیرد که در حالت معمول برای بیان آن می بایست تن به گزافه گویی هایی نامطلوب داد. نشانه ها گاه سلبی اند و گاه ایجابی. ممکن است نشانه ای پیامی مستقیم و دستوری داشته باشد؛ مانند خیل عظیم تابلوهای راهنمایی و رانندگی. از سوی دیگر یک نشانه ممکن است نقشی ایجابی داشته باشد، یعنی ما را به سمت معنا و شکلی دیگر رهنمون کند ( این عمل رهنمون کردن ویژگی جبری نشانه های سلبی را ندارد ) . بنابراین نشانه مسئولیتی دلالت گرایانه دارد " آنها همه ضرورتا ما را به رابطه ای میان دو امر مربوط به هم ارجاع می دهند. " (عناصر نشانه شناسی – رولان بارت)                                
با این همه، حضور نشانه در اثر می بایست با واسطه باشد، چه «هنر، دشمن بی واسطگی است.»(3) به همین دلیل است که خواندن ادبیات لذت بخش تر از یک مقاله صرفا فلسفی یا علمی است. ادبیات، ایده را در قالب ابزار و نشانه های گوناگون به مخاطب عرضه می کند لذا، اندیشیدن را برای خواننده دلچسب تر می کند. نشانه بر آن است تا خواننده را در میان سطور خود به سوی دیگری بزرگ اثر که همان امر کلی (Universal) می باشد ارجاع دهد و تنها نشانه است که قادر به انجام چنین کاری است. با این همه این گونه ارجاعات،بخصوص در هنر مدرن، هیچ رابطه ای با مفاهیمی از قبیل رئال سوسیالیستی (که امثال لوکاچ و برشت سردمدار آن بودند) و هنر متعهدِ ژان پل سارتر ندارد. نشانه بنا ندارد وسیله ای باشد برای عرضه کردن مستقیمِ یک تز مشخص سیاسی یا یک واقعیت مشخص و تام. اثری که به عرض حالی ساده بدل گردد، حداقل امروزه، دیگر نمی تواند از خود فراتر رود و دچار سکونی می گردد که معمولا گزارش های گوناگون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی به آن دچارند. نشانه موجب می شود اثر به منطق درونی خود وفادار بماند و به گفته آدورنو ادبیات و هنر صرفا با متعهد بودن به خود است که می توانند از تبدیل شدن به یک ایدئولوژی جلوگیری کرده و در عین حال از هنر و ادبیات بودن خویش فراتر روند.   
به گفته چارلز پیرس " نشانه برای کسی چیزی را به جای چیز دیگر بیان می کند."(4) بدین معنی یکی از وظایف منتقد تشخیص نشانه های پنهان نهفته در اثر و واکاوی آنهاست. هرمونتیک مدرن نظام نشانه شناسی تازه ای بنا نهاد که در آن نظام مولف/پیام دیگر جایی نداشت و دیگر جستجو در بیوگرافی خالق اثر و تاثیرات تاریخی دوران را برنمی تافت و تاکید خود را بر تحلیل های فرامتنی گذارد. بدین ترتیب فن نشانه شناسی وارد مرحله ای دیگر از حیات خود گردید، که تا به امروز گستره اش به بسیاری از ساحات اندیشه مانند روانکاوی، فرهنگ شناسی، فلسفه و الخ  کشیده شده است. انواع نقد نو، از نمونه فرانسوی آن (تفسیر متن) گرفته تا نقد صورت ازلی گوستاو یونگ،با وجود تفاوت هایی که با یکدیگر دارند همه سعی دارند تا اطلاعات متنی متعدد موجود در متنِ اثر از جمله صُوَر خیال،الگوهای تصویری و ریتم،صدا و آهنگ و ساختار سراسری را در قرائت خود مدنظر داشته باشند. این عمل  لزوما به معنای تقلیل آثار هنری به تِزهای گوناگون روانکاوی،جامعه شناسی، سیاسی و الخ، و کم کردن از ارزش آن (البته اگر بتوانیم ارزشی را برای آثار هنری قائل شویم) نیست.بل این بازتاب های گوناگون اثر هنری است که بار معنایی اثر را تعیین می کند و این انعکاس های گوناگون از تصویر اثر هستندکه می توان در تحلیل ارزش گذارانه آن تعیین کننده باشند. به معنی دیگر،در نقد نو متن صرفا نقش بستری را فراهم می کند که در آن مجموعه ای از برداشت ها و تاویل های گوناگون مجال رشد می یابند. درواقع آنچه در نقد مدرنِ یک اثر اهمیت دارد، به قول رولان بارت، " نه مبدا که مقصدِ آن است. "   

 ·  پی نوشت:
 (1) : رجوع کنید به ؛ معاصر چیست؟ ، جورجو آگامبن، ترجمه امیر کیانپور، نشر گام نو
(2): هیس میلر، در جستجو برای بنیادهای مطالعه ادبی ؛ به نقل از مجموعه مقالات ارغنون شماره 4 (نقد ادبی نو) ، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
(3): امید مهرگان، از چیزهای بی مصرف، نشر گام نو ؛ ( این نقل قول در متن بیشتر کاربردی زیبایی شناسانه دارد تا  سلبی. چه ، هستند آثار هنری که بی واسطه نیز توانسته اند به هنر بودن خود وفادار و از آن فراتر بروند.  این امر در مورد نقل قولی که از آدورنو آورده شده نیز صدق می کند.)
(4): به نقل از بابک احمدی، ساختار و تاویل متن، نشر مرکز   


+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:59  توسط کالیگولا  | 

 

این که می بینیم پیرمردی همان اصطلاحاتی را به کار می برد که جوانان امروزی بلغور می کنند در ما احساس شعف عظیمی را برمی انگیزاند؛ نوعی غرور! غروری ناشی از مشاهده فرو ریختن نمادهای قرون گذشته. نسلی که بعنوان سمبل قرون گذشته سر خود را در برابر جبرِ جوانی خم می کند و به آیین ها و مناسک آنان تن می دهد. آه که چه لذت نابی است وقتی می بینی اعصار گذشته، با تمام رازها و رمزها، با تمام اعتبار و قدمتشان، دست نیاز به سوی ات دراز می کنند و با عجز و لابه نگاهت می کنند. چه لحظه شهوتناکی است آن زمان که ناظر تقلا و غرق شدن درختی کهن  در گندابه های زمان هستی. و جوان، این پیر له له زنان برای بقا ( بقایی که صرفا با قبول دنیای مدرن دژخیمان ممکن است )  را میان بازوان خود می گیرد و هردو چنان غرق شعف می شوند که گویی در ابدیت جای گرفته و می تازند: کریستف کلمب پس از کشف سرزمین ینگه دنیا ، ده تن از میزبانانش را با خود به اسپانیا برد تا با تمدن و آداب و رسوم زندگی سفیدپوستان آشنا شوند. از میان جزیره نشینان "سان سالوادور" که به این سفر تن داده بودند یک نفر، کمی بعد از رسیدن به اسپانیا جان سپرد. اما پیش از مرگ فرصت پیدا کرد تا توسط اسپانیایی ها غسل تعمید یابد. اسپانیایی ها از اینکه برای نخستین بار به یک سرخپوست اذن دخول به بهشت را داده بودند چنان غرق شادی و شعف شدند که درصدد برآمدند تا این خبر خوش را در سرتاسر سرزمین هند غربی بپراکنند.          

                                           *****************  

با همه این اوصاف، برای پیرمردی که تن به مناسک جوانان می دهد هنوز مسیری لایتناهی پیش روست؛ ورود به عرصه تازه ای از مناسبات: پیرمردی که پا به درون دنیای جوانان نهاده دیگر از دنیای پیشین خود، دنیای پیران، خارج شده است. با نقض کردن ضرباهنگِ معمول عالم کهنسالی دیگر امکان بازگشت دوباره به آن وجود نخواهد داشت. وی ، مجبور است برای همیشه، با این دنیا وداع کند و حتی علی رغم میلش نیز همواره فاصله ای کوتاه نشدنی با دیگر مالکان آن دارد.از سوی دیگر، پیرمرد هرگز نخواهد توانست خود را جزئی از پیکره جامعه جوانان حس کند. برای او در این دنیا هم جایی وجود ندارد. او تنها می تواند در آستانه این دنیا قرار بگیرد، آن هم آستانه ای با سیطره عمل محدود. بعبارت دقیق تر، پیرمرد دیگر نه به دنیای پیشین اش تعلق دارد و نه به دنیایی که سعی داشت آنرا تصاحب کند. او صرفا ،بر آستانه این دو دنیا، تقلا می کند. در سکانسی از فیلم " مرد مُرده " (ساخته جیم جامورش) " هیچکس" (Nobody)، سرخپوستی که ویلیام بلیک را همراهی می کند، برای او شرح می دهد که چگونه توسط سربازان انگلیسی دزدیده و به انگلستان برد شد . و بعد از آنکه مدت ها در مدارس انگلیسی زبان به آموزش فرهنگ بیگانه مشغول بود موفق به فرار می شود. هیچکس  بعد از بازگشت به قبیله خود، تمام وقایع و حوادثی را که بر او رفته بود برای مردمانش بازگو می کند اما کسی حرف های او را باور نمی کند. به او لقب دروغگو می دهند و از قبیله بیرونش می کنند. در تمام سکانس های فیلم او به هیبت یک سرخپوست ظاهر می شود و تمام سفیدپوستان نیز او را سرخپوست خطاب می کنند، با این حال خودِ سرخپوستان او را از خودشان نمی دانند. “هیچکس” تنها بر روی کره خاکی سرگردان است و به هیچ کدام از دو نژاد موجود تعلق ندارد. بدین تر تیب هیچکس وارد عرصه نوینی از مناسبات می شود. عرصه ای معلق میان هویت های نوین و کهن که هر یک ،به شیوه مخصوص به خود، وی را پیش کشیده و پس می زنند.   این درست مشابه وضعیتی است که آگامبن برای هومو ساکر در روم باستان قائل بود:" انسانی رانده شده از هردو حوزه قانون انسانی و الهی." وضعیتی استثنایی در شکل گیری قدرت سیاسی، وضعیت حیات برهنه : « وضعیت کسی که اگرچه از قانون بیرون گذاشته شده، ولی دقیقا به همین دلیل بیش از هر زمان اسیر و تابع قانون است.» (1)  منطقه ای نامعین که نه بیرون قانون قرار دارد و نه در درون آن.در چنین وضعیتی است که جایگاه شخص، خارج از عرصه نمادین شکل می گیرد.وضعیتی شناور و مبهم که هیچ دلالت نمادین را شامل نمی شود و تا انتها نامعین، " نام ناپذیر"، باقی می ماند. یک سمت، جهانِ  کهنِ رو به زوال، و سمت دیگر جهانی نوین ( و به همین دلیل رو به زوال تر) وی را پس می زند. این همان آپوریای بکت است. موقعیتی که هرکدام از گزاره ها و احتمالات در مجموع به تناقض ختم می شوند. وضعیتی که هیچگونه موضع گیری و مختصات را بر نمی تابد. آپوریایی که این دنیای کهنه را در برمی گیرد؛ بیش رانه ای که از راندن باز می ماند.              

                                           ------------------------------------------------

  ·   پی نوشت:

* : خاکستر، ریزه های آتش که زیر خاکستر مانده باشد ( فرهنگ فارسی عمید، تالیف حسن عمید ) 

  همچنین ر.ک " یازده نمایشنامه" نوشته ساموئل بکت، نشر نیلوفر (پیشگفتار: نانوشتن، باربد گلشیری)

(1) :کتاب رخداد- قانون و خشونت، نشر رخداد نو (جورجو آگامبن، قانون و خشونت: حیات برهنه و قدرت حاکم)




+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 16:3  توسط کالیگولا  | 


·    مساله کلمب


ابتدا واژه سرخپوست وجود نداشت. کریستف کلمب بومیان سرزمین آمریکا را " ایندوس" ( Indios) نامید و با افتخار تمام قدم بر سرزمینشان نهاد. 12 اکتبر 1492 ؛ روز فتحِ بهشت روی زمین. سرزمینی که بعدها انگلستان جدید ( نیو انگلند) نامیده شد.
مردم قبیله " تاینوس" ، جزیره نشینان " سان سالوادور" ، بیگانگان را با گرمترین درودها پذیرا شدند. با آنان با مهر و محبت رفتار کردند و بنا بر عادت هدایایی را به کلمب و یارانش پیشکش کردند. رفتار و منش آن بومیان با بیگانگان شایسته و احترام آمیز بود. کلمب، مشعوف از مهمان نوازی و رفتار شایسته میزبانانش به پادشاه و ملکه اسپانیا چنین نوشت: « این مردم به قدری ملایم و مهربان و سلیف النفسند که من می توانم به اعلیحضرتین اطمینان بدهم که در دنیا ملتی بهتر از ایشان پیدا نمی شود.همنوعان خود را مانند کسان خویش دوست می دارند؛ گفتارشان همواره شیرین و ملایم و مهرآمیز و همواره با لبخند است. اگرچه تقریبا لخت و پتی راه می روند ولی رفتارشان شایسته و برازنده است.» (1)

آه کلمب! آن کلمبِ متقی و رند! او تاجِ برگ غان نوستالژی ( ر.ک به" میلان کوندرا – بی خبری" ) را از سرِ هومر درآورده و بر سر خود نهاد. با کلمب، عصر تازه ای از نوستالژی آغازیدن گرفت: نوستالژی مدرن.


                                                    ***************

·    بازگشت بزرگ


تمام صفات نیکویی که کلمب در نامه اش به پادشاه اسپانیا برای تاینوس ها برشمرده بود، در انتها به حساب بدویتشان گزارده شد.. کلمب در نامه ای دیگر چنین نوشته بود : « این ملت را باید به کار واداشت و به او آموخت که در زمین کشت کند و برای آنکه راه و رسم زندگی ما را بیاموزد هرکاری که لازم است باید با او کرد.» (2) از 1492 تا چهار قرن بعد (1890) بیگانگانِ اروپایی کوشیدند تا راه و رسم زندگی خود را به هر قیمتی به میزبانانشان تحمیل کنند، و البته موفق هم شدند. آنچه کلمب را به پیشوای برده داری مطلقه بدل کرد، همان باری بود که از زمان هومر ( و حتی پیشتر ) بر شانه انسان سنگینی می کرد: " رنج و حسرت میهن گمشده" ؛ نوستالژی.
اسپانیایی ها برای چه در پی کشف سرزمین های تازه بودند؟ جز اینکه در آروزی یافتن زهدان مادرانه ای بودند تا در آن آرامش کودکی خویش را بازیابند؟ مگر نه اینکه صدایی که به بازگشت فرامی خواندمان همواره ما را به جلو هل می دهد؟ چه چیزی موجب شد تا اودیسه سرزمین روایی کالیپسو را بدرود گوید و به سفرِ پرخطرِ بازگشت به ایتاکا تن دهد؟ « مضمون سفر در ادبیات پایان قرن اروپا ارتباط نزدیکی با میل فرد اروپایی به کشف خویشتن و پرورش نفس دارد» (3)  این همان " جادوی بازگشت بزرگ " است که کوندرا از آن یاد کرده بود؛ بازگشتی که خودِ گم شده را دوباره می یابد. خودی که بیانگر حضور سوبژکتیو و نمادین بود.این بازگشت، علاوه بر اکتشافات مادی ( غنائم و الخ)، بازشناسی و یافتن منظر حاکمانه را نیز در برداشت: « کشف نفس و حصول منظری پانورامیک و خداگونه»(4) سفر کلمب و یارانش نیز از جنس همین" بازگشت بزرگ" بود.آن بهشت گمشده،آرزویEve ، آرمانشهر معهود! اینها با کمی چاشنی مدرنیزاسیون ( مگر نمی شود اصلاحاتی را که کلمب بر بومیان اعمال کرد نوعی فرآیند مدرن سازی تلقی کرد؟) کلمب را به پیشاهنگی مبدل کرد که یکی از عظیم ترین نسل کشی های تاریخ بشری را رهبری می کرد.
با این همه نباید برای کلمب مرثیه سرایی کرد. چه نوستالژی طعمه هایش را همواره بیرون از خاستگاه اش می یابد.

                                                 ***************



·    1492  

قطار تصرف اسپانیایی ها، پس از ایستگاه کریستف کلمب سرعت بیشتری گرفت و هرچه می گذشت بر سرعتش به طرز دیوانه واری افزوده می شد،  بگونه ای که سه قرن بعد از پا گزاردن کلمب به خاک " سان سالوادور " دیگر اثری از قبیله مهمان نواز " تاینوس " باقی نمانده بود. در این سه قرنِ خونین، قبایلی که به سرنوشت تاینوس ها گرفتار شدند کم نبودند: راریتان، ایروکو، آراواک و الخ همگی با جنونِ وطن خواهی مهاجمان به کلی نابود شدند و به نامشان به تاریخ پیوست. کلمب هنگامی که بای اولین بار جزیره سان سالوادور را دید بدین گونه توصیفش کرد: « دشتی است وسیع با درختان سبز و خرم که به چشم لذت واقعی می بخشد.»(5) پس از کلمب تمامی حیاتِ آن جزیره به نابودی کامل کشیده شد. کلمب با افیونِ نوستالژی چنان سرعتی به روند " فتح بهشت " بخشید که خود نیز نمی توانست آنرا کنترل کند.

                                  ------------------------------------------------------------

پی نوشت:


·    (1) و (2) و (5) : فاجعه سرخپوستان آمریکا – دی براون – ترجمه محمد قاضی – نشر خوارزمی
·    (3) و (4) : سیاست کافکا : آستانه های قانون و میل – بارانه عمادیان – نشر گام نو
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 13:50  توسط کالیگولا  | 

 

 

از میان پنجره پیدا بود انگار... از میان پنجره ای که زل زده بود بر بلندای بیابان...

 

پیدا بود از میانش، درونش که بی واژه می نگریست و می نگریست و نگریست نا دیگر نتوانست تاب بیارد نگریستن بی تابش را...

از میانِ میانش می شد دید، میانش را که وا مانده بود میانِ میانه های حیات، انگاری که حل نمی شد حد الفصل میانهء میان واره میان رویش...

باز، بازگشت که دیگر تاب نداشت باز تاب آوردن را که گیر افتاده بود در میانه... لرزش گرفت باز این میان..انگاری..نه! بس است دیگر.... اما نه! انگاری! انگاری حل شده بود وارفتگی میانش... باز میانشان میانه شده بود از میان ِخلل ِ آبی گونش...

حل نمی شد به این راحتی... نه نمی شد! نه این که بخواهد و نمی شد! نه! صرفا نمی شد... نه - شدن، شاید! حالا مهم نبود که چه میانه مانده بود در میانِ این نه و شدنِ در پیش اش! نه یی که شد می شد که دیگر شد نبود دیگر! بود؟...

  ; مگر نه اینکه شد بود که بشود؟! دیگر نا -شدنش چطور توجیه می شد درحالی که نا- شده به شدنِ نشدن اش می انجامید؟ .. چطور؟ کجا؟ ...باز ؟...دیگری را هم؟...

خزیده بود به نرمی... چنگ می انداخت بر شدنِ اش تا بهلد نا - بودنِ نشدنی ها را .. : "چه مدفون بود در میان ِ رنگین کمانِ سایه ها..."

 

از میان پنجره پیدا بود انگار... از میان پنجره ای که زل زده بود بر بلندای بیابان... راست انگاره وار!

 

پ.ن: نا- شدن نیز شدنی بیش نیست، انگار!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 10:44  توسط کالیگولا  | 


خِرت..خِرت...خِرت...

خِرت خرت اش می آید باز..حالا که برای بار دو هزار و نهصد و چهل و ششم نگاهش می کنم می بینم که باز همان خرت خرت را می دهد، منتهی باز انگاری فرق می کند. یک فرق که خودم هم نمی دانم چیست و از کجا سرش را انداخته و کانهو اسب وارد اینجا شده...

مهم نیست علی ای حال... یکی انگاری دارد یک چیزهایی می گوید... نگاهش نمی کنم! می گوید آهای! نگاهش نمی کنم! باز صدایم می زند، این بار بلندتر! جوابش نمی دهم. بعد که سرم را بر می گردانم می بینم انگاری کسی نیست... ولی باز صدایش بلند شد... نزدیک نیست صدا! صدایش راحت می آید...نه انگاری نزدیک نیست، پیش خودم است! همین جا، همین گوشه کنارِ هاشور خورده متورم!... بُر خورده میان دانه دانه ی ذرات هوا! که باز می نشیند روی پوستم و وزنش خِرم را می چسبد... بد جور چسبیده ولی.با وجود لذت تن فرسای شهوتناک اش دارد خفه ام می کند. شرایط مساعد است و شروع می کند به صدا کردنم. یک بار، دو بار... درست هر 5 دقیقه و 46 ثانیه یک بار صدایش می پیچد و وول می خورد میان سطح صیقلی و سفید وارِ تنش که بیدار می کند اندرونم را باز... صدایش می پیچد در پی ام، نمی هلد رها بودنش را...

اَه! برو دیگر... برو... برو که باز گرفتنت ولم نمی کند که آخر... ول کن! گرفتم؟...

ولی نمی توانم بگیرمش! از دستم لیز می خورد! چرب شده انگار! مثل روغن زیتون، که برق می زند و لیز می خورد! از میان انگشت شصت و اشاره ام وول می خورد و می چرخد، انگار! گیرش نمی آورم... خسته ام کرد، باز!

عدم توانایی... با اشک و آب دوغ اضافه...

خرت...خرت... خرت...

پ.ن :یکی در را ببند محض رضای خدا!



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 14:39  توسط کالیگولا  |